تبليغاتX
 !آن زنده گی که مرا آزرد




















!آن زنده گی که مرا آزرد

(مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ئی اندیشید.)
اینو یکی می گف
که سر پیچ خیابون وایساده بود.

(زنده گی را فرصتی آن قدر نیست که در آئینه به قدمت خویش بنگرد
  یا از لب خنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند.)
اینو یکی می گف
که سر سه راهی وایساده بود.

(عشق را مجالی نیست حتا آن قدر که بگوید برای چه دوست ات می دارد.)
 والاهه این ام یکی دیگه می گف:
سرو لرزونی که
                    راست
وسط چارراه هر ور باد وایساده بود.

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

قناعت وار تکیده بود

باریک و بلند

چون پیامی روشن که در لغتی

با چشمانی از سوآل و عسل و رخساری برتافته از حقیقت و باد.

مردی با گردش آب،مردی مختصر که خلاصه خود بود.

خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.

آزمون ایمان های کهن را بر قفل معجرهای عتیق دندان فرسوده بود.

بر پرت افتاده ترین راه ها پوزار کشیده بود

ره گذاری نا منتظر که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند

که هر روز را پیش باز می رفتی،هر چند

سپیده تو را از آن پیش تر دمید

که خروسان بانگ سحر کنند.

مرغی در بال های اش شکفت

زنی در پستان های اش

باغی در درخت اش.

ما در عتاب تو می شکوفیم

در دفاع از لب خند تو که یقین است و باور است.

دریا به جرعه ئی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

تلخی این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگین در پس دیوار های سنگی ی حماسه های پر طبل اش دردناک و تب آلود از پای درآمده است.

مردی که شب همه شب در سنگ های خاره گل می تراشید و اکنون پتک گران اش را به سوئی افکنده است تا به دستان خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد:

کوتاه کنید این عبث را،که ادامه ی آن ملال انگیز است

چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ...

کوتاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن،هر شبی

در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین شود!

من جویده شدم و ای افسوس که به دندان سبعیت ها و هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده روئی تن در دادم...

من عمله ی مرگ خود بودم و ای دریغ که زنده گی را دوست می داشتم!

من پرواز نکردم

من پرپر زدم!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

سمن بویان،غبار غم،چو بنشینند بنشانند

پریرویان،قرار از دل،چو بستیزند،بستانند.

به فتراک جفا،جان ها،چو بربندند بربندند.

ز زلف عنبرین،دل ها،چو بگشایند بفشانند.

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند،برخیزند.

نهال شوق در خاطر،چو برخیزند بنشانند.

ز چشمم لعل رمانی چو می بارند،می خندند.

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند.

سرشک گوشه گیران را چو دریابند  در  یابند.

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند گر دانند.

چو منصور،از مراد،آنان که بردارند بر دارند!

که با این درد،اگر در بند درمان اند،درمانند.

در آن حضرت، چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند.

بدین درگه،حافظ را چو می رانند می خوانند.

 

                                                              حافظ بزرگ

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

خمير مايه ي شعر سنگ است و خاشاك،آفتاب است و درياست.مفهوم زيبائي در شعر انتقاد مي شود.شعر تنها زيبائي نيست زيبائي ي ناشناخته ايست،جزيره اتفاق هاست،فرصتي ست براي مخاطبان...در شعر خلا ميان واژگان پر مي شود.در نگاه اول باطل اباطيل است.در نگاه واپسين شكل يافته ترين هويت بشري ست.افشاء حقيقت يگانه با هزاران زبان و اعترافي ست كه آينده مي شود. اين كشتي را كرانه ئي نيست.

اين روزها

اين گونه ام،ببين:

دستم،چه كند پيش مي رود،انگار

هر شعر باكره ئي را سروده ام

پايم چه خسته مي كشدم،گويي

كت بسته از خم هر راه رفته ام تا زير هر كجا

حتي شنوده ام

هر بار شيون تير خلاص را!

اي دوست،اين روزها با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم

آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر وقت خيانت است

اين روزها اين گونه ام:

فرهادواره ئي كه تيشه ي خود را گم كرده است

آغاز انهدام چنين است

اين گونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان

ياران

وقتي صداي حادثه خوابيد

بر سنگ گور من بنويسيد:

يك جنگجو كه نجنگيد

اما...، شكست خورد


نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

بر موج كوب پست كه از نمك دريا و سياهي ي شبان گاهي سرشار بود ، باز ايستاده ايم:

اينك دو تن ايم ما

هر دو خسته

كوفته

چرا كه سراسر اين ناهمواره را به پاي در نوشته ايم.

خود در شبي اين گونه  بيگانه با سحر

كه در اين ساحل پرت همه چيز به آفتاب بلند عصيان كرده است.

باري

و از پايان اين سفر

ما را

هم از نخست خبري نبود.

و اين با خبري را

معنا

پذيرفتن است،

كه دانسته ايم و گردن نهاده ايم.

و به سربلندي اگر چند در نبردي اين گونه موهن و نابشايست به استقامت پاي افشرده ايم.

چونان باروي بلند دژي در محاصره

كه به پايداري پاي مي فشارد،

ديگر اكنون ما را تاب تحمل خويشتن نيست.

قلم رو سرفرازي ي ما هم در اين ساحل ويران بود،

دريغا

كه توان و زمان ما

در جنگي چنين ذلت خيز به سر آمد.

و كنون

از آن كه چون روسبيان وازده

با تن خويش هم بستر شويم

نفرت مي كنيم و

دل آزرده گي مي كشيم.

در اين ويرانه ي ظلمت ديگر تاب باز ماندن مان نيست...

تنها يكي.

آن كه خسته تر است.

دستور چنين است!


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط نوید هومن| |

(کوه ها با هم اند و تنهای اند، هم چون ما با همان تنهایان.)

به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چراکه ایمان خود را از دست داده اند! - :

در تن من گیاهی خزنده هست که مرا فتح می کند و من اکنون جز تصویری از او نیستم. من جزئی از توام ای طبیعت بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطش مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!

من چینه ام من پیچک ام من آمیزه ی چینه و پیچک ام، تو پیچکی ! تو چینه ای !

ای همسفر که راز قدرت های بی کران تو بر من پوشیده است! - مرا به شهر سپیده دم، به واحه ی پاکی و راستی باز گردان! مرا به دوران نا آگاهی ی خویش باز گردان تا علف ها به جانب من برویند. تا من به سان کندو با نیش شیرین هزاران زنبور خرد از عسل مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار با وحشتی کیف ناک نخستین جنبش های جنین را به انتظار هیجان انگیز تولد نوزادی دل بند مبدل کنم که من او را باز یافته گی خواهم نامید. هم بستر ظلمانی ترین شب های از دست داده گی ! من او را باز یافته گی نام خواهم نهاد.

کسی می گوید (( آری ))

به تولد من

به زنده گی ام

به بودن ام

ضعف ام

ناتوانی ام

مرگ ام...

کسی می گوید آری

به من

به تو،

و از انتظار طولانی ی شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

به صدائی که طول شب را طی می کند و در ژرف تاریکی ی خود پوزارگونه به نجوا گوش می دهد،آشنا هستم!

من می بایست در فقدان بی باران خویش سکوت کنم.

آه ! چه شب درازی! چه گونه خواهم توانست به آن عادت کنم. پنداری خورشیدها و ستارگان به مردگانی ماننده اند که هوای سنگین چشم هایم در معرض آن ها ، نکته ئی بس سهمگین است.

همین گونه است، من بازیچه ی دست دیگران ام و تو جاذبه ی انگشتان آن.

آیا مفهوم مجرد این تلاش های بی حاصل و اندوه ناک من بر سرمای جاودانه ی حضور دیگران راست است؟

یا نه پس کوچه ئی است در انتهای فروتنی آنان!

حقیقت آن ها چیست؟ حاصل از پایداری خویش چیست ؟

این همه رنج و مشقت را تحمل کردن، آیا به انحصار خویش تن خود خواهم رسید؟

که چه ؟

برای چه؟

اکنون من به زنده گی بسته شده ام و خاطره ی جدائی از آن را در سر ندارم. در عمق زمان فرو رفته ام و ناگزیر در کجاوه آهنین ، دست و پا می زنم.

انتهای این بازی کجاست؟

احساس می کنم که نمی توانم به این شب دراز عادت کنم!


افسوس که بی فایده فرسوده شدیم       وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

 دردا و ندامتا که تا چشم زدیم                نابوده به کام خویش ، نابود شدیم

                                                                                              ( خیام )


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

سلاخی می گریست، به قناری ی کوچکی دل باخته بود.

( احمد شاملو )


چشمان سیاه تو فریب ات می دهند ای جوینده ی بی گناه! _ تو مرا هیچ گاه در ظلمات پیرامون من باز نتوانی یافت،چرا که در نگاه تو آتش اشتیاقی نیست. مرا روشن تر می خواهی ، از اشتیاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز ورنه مرا در این ظلمات باز نتوانی یافت.

از نگفته ها ،از نسروده ها پرم، از اندیشه های نا شناخته و اشعاری که بدان نیندیشیده ام. عقده ی اشک من درد پری،درد سرشاری ست.و باقی ی ناگفته ها سکوت نیست،ناله ئی ست.

اکنون زمان گریستن است،اگر تنها بتوان گریست،یا به رازداری ی دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت،یا دست کم به دردها _ که در آنان احتمال گشودنی هست به روی نابه کاران.

با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاطی می گشاید. اما چه گونه، به راستی چگونه در قعر شبی این چنین بی ستاره ، زندان مرا بی سرود و صدا مانده باز توانی شناخت؟

ما در ظلمت ایم بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت، ما تنهائیم چراکه هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند، ما خاموش ایم زیراکه دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد، و گردن افروخته بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم، بی آن که بی اعتمادی را دوست داشته باشیم.

کنار حوض شکسته درختی بی بهار از نیروی عصاره ی مدفون خویش می پوسد. و ناپاکی آرام آرام رخساره ها را از تابش باز می دارد.

عشق های معصوم، بی کار و بی انگیزه اند.

دوست داشتن از سفر های دراز تهی دستی باز می گردد.

( باز آمدن ات نیست، چو رفتی رفتی! )

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

در گذشته می گفتند (عشق آمدنی ست نه آموختنی).باید در این عقیده تجدید نظر کرد .در مورد اول(که عشق آمدنی ست)مطلقا نباید شک کرد.

نخست عشق باید بیاید و حضورش را اعلام کند.اما مشکل کار در مرحله ی بعدی ست.چون ما به دلایل مختلف نمی دانیم عشق چیست و باید ان را بیاموزیم .عشق نیاموخته به نگهداری پرنده ئی می ماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه می کند و چه گونه باید ازش مراقبت کرد نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بل که یا در کوتاه ترین مدتی خواهد مرد یا به صورت کرکس زشتی جگرت را پاره پاره خواهد خورد...پس پیش از هر چیز باید از عشق تعریفی در دست داشت.و بخصوص سخت مراقب بود تعریف طرفین حادثه کاملا با هم انطباق داشته باشد.بی هیچ درز و شکافی...بی هیچ سو ء تفاهمی...بی هیچ سهل انگاری آسانگیرانه ئی.و گرنه ابتذال و فاجعه از همان لحظه نخست پشت در است.

من معتقدم عشق شادی بخش- آزاد کننده و جرات دهنده است.

آن که می گوید دوست ات دارم

خنیاگر غم گینی ست که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی ی شاد

در چشمان توست

هزار قناری ی خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود.

آن که می گوید دوست ات دارم

دل انده گین شبی ست

که مهتاب اش را می جوید.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

آیا پسندیده است که این شعر را تقدیم به روز تولد خود کنم یا خیر! با این حال تقدیم می کنم به تولدم و سی سالگی ی هزاران سخن!

ای کاش آب بودم

گر می شد آن باشی که خود می خواهی. ـ

آدمی بودن

                حسرتا !

                          مشکلی ست در مرز نا ممکن.نمی بینی؟

ای کاش آب بودم ـ به خود می گویم ـ

نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

                                                   ( تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند در آتش سوختن را؟)

یا نشای سست کاجی را سرسبزی ی جاودانه بخشیدن

یا به سیراب کردن لب تشنه ئی

رضایت خاطری احساس کردن!

می دانم می دانم می دانم

با این همه کاش ای کاش آب می بودم

گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است.

آه

کاش هنوز

                به بی خبری

                                 قطره ئی بودم پاک

از نم باری

                به کوه پایه ئی

نه در اقیانوس کشاکش بی داد

سرگشته موج بی مایه ئی.

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

هیچ اثری را تنها به دلیل آن که بسته است نمی توان تاریک شمرد.منتها به جای آن که برای ورود بدان مشت بر دیوار های اش بکوبیم باید ببینیم آیا خود ما با گذاشتن چشم خویش راه ورود نور را بر آن سد نکرده ایم!

بی تا بی هایم را مرگ با خود می برد

به خلئی که خود

فریاد همه درد هاست!

با خود به اندیشه گفته ام:

بخت یاری ی ما از دردی ست که خود را بدان عادت داده ایم.

به نجوا شنیدم که می گفتند

هزار فاصله تا بی نهایت انتظار!

من به بیداری ی خود شنیدم

واقعه ی آخرین مثابه ی روز را

شنیدم

که چگونه از پای دیوار نیمه عریان زنده گی خود

این چنین شکوه می کردند:

پرتگاه اندیشه در سراب ناتوانی

آخرین دیدار شب

گرداب پر تلاطم عصیانی!

در غروب ترین فاصله ی تصویر ذهن

در ژرف ترین عمق وجود

شنیدم

این چنین.

 

                                                             ن.آرام ( ۱۱ بهمن ۱۳۸۲)

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

اکنون دیری ست که در تنهائی،( به ظاهر ) واپسین اندوه درون ام را به پایمالی نگاه می دوزم.هر چند خاطرات بس وحشتناک و بی درمان روح ام مجهولات اندیشه را در من دو چندان کرده است،با این حال کماکان در تصرف خویش ام.

سرنوشت گاه نه از سر قسمت،بل که به تدبیر بیگانه ی دست های مان رقم می خورد و آن چه در مقابل مان ورطه گاه تداوم می شود،طلسم لاینقطع باور است.

روزها را هم چون ققنوس که سال ها پیش در شعری از آن به عنوان سکوت یاد کرده ام ،سپری می کنم. اما شب هنگام غرق در تصورات خود می شوم و گاها آنقدر نا مفهوم و مبهم می نویسم که خود دریچه ای جهت درک آن را نمی یابم.

لغات بیمناک و شور انگیز و احساسات جانگداز همانند هذیان های تیره و روشن از برابرم می گذرد و آن چنان به سرای دنیا و زمین لاابالی می نگرم که گونه ای انسانی در پی دادخواهی خود از دیگران و هراس و جوش و خروش !

به خود پرسش می دهم و پاسخ اش را می نگارم. ذهن ام از فسخی بی پایان خبر می دهد:

عرفان برایم قابل درک نیست.تا جائی که توان آن را داشته ام که بخوانم و ببین ام، عرفا خود هم نمی دانند منظور عرض شان چیست! شعر ـ رمان که همان رآلیسم جادوئی ست را بیشتر می پسندم.( البته با توجه به رعایت اخلاق، ما حق نداریم چیزی را که مطابق میل و عادت مان است را به دیگران متحمل شویم و من تنها دیدگاه خود را می نویسم.)

شعر آینه ی دل است و درون انسان میعادگاه آن !

تجربیات و معلومات خود را به معجزه ئی تشبیه می کنم. به طوری که اگر آنان را نداشتم چه می توانستم بگویم. تنها انسان است که می تواند لب خند بزند.گریه کند،نوازش دهد، نوازش ببیندو معجزه کند و آن شعر جاویدان:

می خواهم آب شوم در گستره ی افق

آن جا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آن چه مرا در بر گرفته یکی شوم.

حس می کنم و می دانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم،

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.

می خواهم آب شوم در گستره ی افق

آن جا که دریا به آخر می رسد و

آسمان آغاز می شود.

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

در آفتاب گرم یک بعدازظهر تابستان،در دنیای بزرگ در دم زاده شدم.دو چشم بزرگ خورشیدی در چشم های من شکفت و دو سکوت پر طنین در گوشواره های من درخشید:

گر چه انسانی را در خود کشته ام،گر چه انسانی را در خود زاده ام،گر چه در سکوت دردبار خود مرگ و زنده گی را شناخته ام،اما میان هر دو ـ شاخه ی جدامانده ی من! ـ میان این هر دو ، من لنگر پر رفت و آمد درد تلاش بی توقف خویش ام.

میان آرزوها خفته ام.

آفتاب سبز،تب شن ها و شوره زارها را در گاه واره ی عظیم کوه ها ی یخ می جنباند و خون کبود مرده گان در غریو سکوت شان از ساقه ی بابونه های بیابانی بالا می کشد، و خسته گی ی وصلی که امیدش با من نیست،مرا با خود بیگانه می کند:خسته گی ی وصل،که به سان لحظه ی تسلیم،سفید است و شرم انگیز.

راه میان دو افق، طولانی و بزرگ،سنگ لاخ و وحشت انگیز است.

(اما رویت این جامه های کثیف بر اندام انسان های پاک،چه درد انگیز است!)

و این من ام که خواهشی کور و تاریک در جائی دور و دست نیافتنی از روح ام ضجه می زند. و چه چیز آیا،چه چیز بر صلیب این خاک خشک عبوسی که سنگینی ی مرا متحمل نمی شود میخ کوب ام می کند؟

آیا این همان جهنم خداوند است که در آن جز چشیدن درد آتش های گل انداخته ی کیفرهای بی دلیل راهی نیست؟

و کجاست؟ به من بگوئید که کجاست خداوندگار دریای گود خواهش های پر تپش هر رگ من،که نام اش را جاودانه با خنجرهای هر نفس درد بر هر گوشه ی جگر چلیده ی خود نقش کرده ام؟

و سکوتی به پاسخ من،سکوتی به پاسخ من!

سکوتی به سنگینی ی لاشه ی مردی که امید با خود دارد و ندارد!

میان دو پاره ی روح من دنیاست،طبیعت است،دهکده هاست با جویبارها و رودخانه هاست با ماهی ها و قایق هاشان.میان دو پاره ی روح من زنده گی ست و عشقی ست که اکنون به دست نیاورده ام!

اما نیمه شبی من خواهم رفت،از دنیائی که مال من نیست،از زمینی که به بی هوده مرا بدان بسته اند.و تو آن گاه خواهی دانست ،خون سبز من! ـ خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی ست.

و تو آن گاه خواهی دانست،پرنده ی کوچک قفس خالی و منتظر من!

ـ خواهی دانست که تنها مانده ای با روح خودت و بی کسی ی خودت را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غم ات:

غمی که من می برم،غمی که من می کشم...

من لنگر پر رفت و آمد دردی بیش نبودم:درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی اش از هم دریده است...

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی ی خاطره ی تو سردتر می یابم. ـ

از پیشانی ی خاطره ی تو

ای یار

ای شاخه ی جدا مانده ی من!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

همه رویای ام این است.

شاید این رویا اخطاری باشد.شاید این رویا می گوید کفاره ی نادانی ی ما چندان سنگین است

که به جبران اش دیری بایدهر زمان منتظر فاجعه ئی دیگر باشیم.من نمی دانم تعبیر اش چیست! یا اشارت به چه دارد، اما همه ی زنده گی ی من شده این وحشت،این کابوس،این تکرار!

راستی را من به قسمت و به پیشانی و این گونه اباطیل ندارم باور. اگر از من شنوائی داری، می گویم: هر کسی قطره ی خردی ست در این رود عظیم که به تنهائی بی معنی و بی خاصیت است، و فشار آب است آن ناچاری که جهت بخش حقیقی ست.حرف من این است:قطره ها باید آگاه شوند که به هم کوشی بی شک می توان بر جهت تقدیری فایق شد. بی گمان نا آگاهی ست آن چه آسان جو را وا می دارد که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر، و مقدر را چیزی پندارد که نمی یابد تغییر.

این چنین است که ما هم ـ من و تو ـ سرنوشتی این سان می یابیم: تو غمین و مایوس می نشینی ساعت ها جلو خانه تاریک ات،غرق اندیشه ی بی حاصلی ی این همه سال که چه بیهوده گذشت! و من این گوشه در این فکر عبث که بیابم جائی هم نفسی: غم گساری که غمی بگذارم با او،باری از دل بردارم با او.

چه معادل ها دارد پیروزی،شادی،انسان،آزادی، عشق... مترادف هاشان چه طنین پر و پیمانی دارد.وای،شعر سرودن با آن ها چه شکوه و هیجانی دارد!

نه!

من نمی خواهم باشم تنها نوحه خوانی گریان.ـ کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی ی خورشیدی دیگر،کلماتی دیگر گریه کنم.گاه با خود می گویم: سهم ما پنداری شادی نیست.

لیک اکنون دیگر من هراس ام نیست اگر این رویا در خواب پریشان شبی می گذرد یا به هذیان تبی یا به چشمی بیدار یا به جانی مغموم...

نه

من هراس ام نیست!

باشد! باشد!

من هراس ام نیست،

چون سرانجام پر از نکبت هر تیره روانی را

که جنایت را چون مذهب حق موعظه فرمایند می دانم چیست

می دانم چیست!

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

اشک رازی ست

لب خند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لب خند عشق ام بود.

قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک ام

مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نام ات را به من بگو

دست ات را به من بده

حرف ات را به من بگو

قلب ات را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست های ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زنده گان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

(زیراکه مرده گان این سال ،عاشق ترین زنده گان بوده اند.)

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

(زیراکه من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشنا ست.)

                                                                  ( احمد شاملو )

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

دل ام کپک زده است، آه که سطری بنویسم از تنگی ی دل،کاش دل تنگی نیز نام کوچکی داشت.نامی به کوتاهی ی آهی،تا به جان اش می خواندی :نام کوچکی تا به مهر آوازش می دادی،هم چون مرگ که نام کوچک زنده گی ست.

دسته ی کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب.

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته.

بحثی ممنوع

در ذهن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید!

از عادات انسانی اش نمی پرسند،از خویش تن اش نمی پرسند.

زمانی

به ناگاه

باید با آن رو در روی درآید

تاب آرد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

فرو ریختن را،

تا دیگر بار

بتواند که برخیزد.

من فروتن بوده ام، و به فروتنی از عمق خواب های پریشان خاکساری ی خویش تمامی ی عظمت عاشقانه ی انسانی را سروده ام تا نسیمی برآید.نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره پاره کند.و من به سان دریایی از صافی ی آسمان پر شوم ـ از آسمان و مرتع و مردم پر شوم.

تا از طراوت برفی ی آفتاب عشقی که بر افق ام می نشیند،یک چند در سکوت و آرامش باز نیافته ی خویش از سکوت خوش آواز (( آرامش ))سرشار شوم ـ

چرا که من، دیرگاهی ست جز این قالب خالی که به دندان طولانی ی لحظه ها خائیده شده است نبوده ام،جز منی که از وحشت خلاء خویش فریاد کشیده است نبوده ام...

و چیزی دیگر، چیزی دیگر،چیزی عظیم تر از تمام ستاره ها تمام خدایان:

قلب زنی که مرا کودک دست نواز دامن خود کند!

چرا که من دیرگاهی ست جز این هیبت تنهائی که به دندان سرد بیگانه گی ها جویده شده است نبوده ام ـ جز منی که از وحشت تنهائی ی خود فریاد کشیده است نبوده ام...

سودای از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبان آشنایی نخوانده و نشنیده. ـ سایه ئی که با پوک سخن می گفت!

... تو اجاق همه چشمه ساران

سحرگاه تمام ستاره گان

و پرنده ی جمله ی نغمه ها و سعادت ها را به من می بخشی.

تو به من دست می زنی و من

در سپیده دم نخستین چشم گشوده گی ی خویش به زنده گی باز می گردم.

پیش پای منتظرم

راه ها

چون مشت بسته ای می گشاید

و من

در گشوده گی ی دست راه ها

به پیوسته گی ی انسان ها و خدایان می نگرم.

عشق مردم آفتاب است

اما من و تو (بی تو و من)

بی تو زمینی بی گیا ه ام!

در لبان تو

آب آخرین انزوا به خواب می رود

و من با جذبه ی زود شکن قلبی که در کار خاموش شدن بود

به سرود سبز جرقه های بهار گوش می دارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

به سور

اطرافیان را گرد می آوریم

و به ژرف

می گراییم را آن ها!

صدای نا مجهول شان

در گذار بی گذر

شکوه می کند

تا ارابه های جسم شان

خستگی را پایان دهد.

به ـ دورـ

نزدیک

و به تاراج غم های گسسته

آوایی را می ستاییم

که به

نونی

آرام است

لطافت اش.

 

                                                               ن.آرام         ۵ تیر ۱۳۸۱

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رکسانا با من چه گذشت.

بگذار کسی نداند که چه گونه من از روزی که تخته های کف این کلبه ی چوبین ساحلی رفت و آمد کفش های سنگین ام را بر خود احساس کرد و سایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوب این ساحل متروک شنیده شد،تا روزی که دیگر آفتاب به چشم های ام نتابد،با شتابی امیدوار کفن خود را دوخته ام،گور خود را کنده ام...

اگر چه نسیم وار از سر عمر خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تامل کرده ام و رسوخ کرده ام،اگر چه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام:همه ی حوادث را،ماجراها را،عشق ها و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی ی آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام،ـ اما من هیچ کدام این ها را نخواهم گفت،لام تا کام حرفی نخواهم زد.

بگذار کسی نداند که چه گونه من به جای نوازش شدن،بوسیده شدن،گزیده شده ام!

بگذار هیچ کس نداند،هیچ کس! و از میان همه ی خدایان،خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

بگذار هیچ کس نداند،هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام،آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد،آب این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین گونه،روح مرا به رکسانا (روح دریا و عشق و زنده گی ) باز رساند.

و این است ماجرای شبی که به دامن رکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد.چرا که رکسانا ـ روح دریا و عشق و زنده گی ـ در کلبه ی چوبین ساحلی نمی گنجید، و من بی وجود رکساناـ بی تلاش و بی عشق و بی زنده گی ـ در ناآسوده گی و نومیدی زنده نمی توانستم بود...

و سرانجام در شبی چنان تیره ، به سان قایقی که باد دریا ریسمان اش را بگسلد،دل به دریای توفانی زده بودم.

و دریا آشوب بود...

بگذار کسی نداند که ماجرای من و رکسانا چه گونه بود!

من اکنون در کلبه ی چوبین ساحلی که باد در سفال بام اش عربده می کشد و باران از درز تخته های دیوارش به درون نشت می کند،از دریچه  به دریای آشوب می نگرم و از پس دیوار چوبین، رفت و آمد آرام و متجسسانه ی مردم کنجکاو را که به تماشای دیوانه گان رغبتی دارند احساس می کنم. و می شنوم که زیر لب با یک دیگر می گویند:

هان گوش کنید،او هم اکنون با خود سخن خواهد گفت.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

ای دوست

درازنای شب اندوهان را

                                    از من بپرس

که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه

                                               رقصیده ام

و طول راه جدایی را

از شیون عبث گام های من

                           بر سنگ فرش حوصله ی راه.

که همپای بادها

در شهر و کوه و دشت

به دنبال بوی تو

                 گردیده ام

و ساعت خود را

با کهنه ساعت متروک برج شهر

                     میزان نموده ام!

ای نازنین

اندوه اگر که پنجه به قلبت زد

تاری ز موی سپیدم

در عود سوز بیفکن

تا عشق را بر آستا نه ی در گاه بنگری!

(یک زمان،در یک مکان با مرگ میعاد خواهم داشت.کاش آن زمان و آن مکان این جا و اکنون بود.)

                                                                                                           (نصرت رحمانی)

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

سکوتی ژرف در من ،این لحظه را به ورطه گاهی بس تاریک تبدیل کرده است.به خود می اندیشم وبه افکار و قافیه هایی که سال ها در پی آن ها جستجو کرده و کلنجار رفته ام و یافته ام! آه،شاملوی عزیز کاش می شد امشب شعری در من زائیده شود تا که خاستگاه فروتنی من به احترام عشق های ناگفته باشد.

شب سراسر

                   زنجیر زنجره بود

                                        تا سحر،

سحرگه

به ناگاه با قشعریره ی درد

در لطمه ی جان ما

جنگل از خواب وا گشود.

تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم

به ترک کوه گفتیم.

(صحنه چه می تواند باشد،آنچنان که نور و شب کور و سترده های طناز آدمی به تلخی ی بوتیماری گذار کند.)

بگذار بگویم زنده گی را فرصتی آن قدر نیست که در آئینه به قدمت خویش بنگرد،یا از لب خنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند.

دوست ات می دارم بی آن که بخواهی!

سال گشته گی ست این

که به خود در پیچی ابر وار

بغری بی آن که بباری؟

سال گشته گی ست این

که بخواهی اش

بی آن که بیفشاری اش؟

سال گشته گی ست این؟

خواستن اش

تمنای هر رگ

بی آن که در میان باشد

خواهشی حتا؟

نهایت عاشقی ست این؟

آن وعده ی دیدار در فراسوی پیکرها...

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط نوید هومن| |

(من برای کسی نمی نویسم،تنها خود می دانم چرا و اکنون می نویسم!)

            

می دانی؟

عشق  مفهوم لحظه های همیشه ی من است

تنها یگانه ی آغازگری

طلوع کن

و با شکیبایی به بار آور زیباترین انتظار خود را

(پرشادم ،تو جاودانگی ی شانه های کوچک ام در برابر تندر ها هستی)

 

مدهوش به نگاه درآمدم

چراغ

روشنایی

آفتاب

من شکفته ام

عاشقانه شکفته ام

ای رقصاننده ی شعرهایم،آینه ام

 

در محراب ات نماز می گزارم

به آرامی نخستین سپیدارم را می افکنم

پرشکوه ترین انگیزه ها

تو پایداری ی اندیشه در فریاد درون ام هستی

تنها واقعه ی مثابه روز در تو می تراود

ای نگاه ات شرمساری ی رخساره ام.

 

هزاران مهربانی نصیب تو باد

یادگار شب های روشن

درودها نثارت

 

شگفتی های آفرینش در تو

زیبایی ات شادترین ترانه هاست

بلوغ سرشار از آبی ها

نوید ها   هدیه ات

 

در جستجویت راه ها پیموده ام

چون شبگردان، شب هایی گذشته ام

سایه ات را بر من حضور

مهترین گلواژه بودن

سرکشی من

جان ها فدایت

اینگونه به تماشایت نشته ام بانوی عشق من

پایان ناپذیر چون تجسم بیداری در بیداری

گلوها خسته می کنم

بانگ ها بلند می کنم

معجزه ها می کنم

(با وجود تو چنین ام، غرور زیبایی)

در گذرگاهت می درخشم

و با تو ابدیت ام را می سازم.

 

                                                                           ن.آرام          ۱۵ مهر ۱۳۸۳                                         

                                                                                                         
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

سعادت حادثه ای است بر اساس اشتباه!

درد من این است:آدمی، چشم بسته متحمل زمان حال می شود.و تنها به خود اجازه می دهد آن چه را هم اکنون در حال تجربه کردن آن است حس کند و حدس بزند.آنگاه که رشته ها پنبه می شود می تواند نگاهی به گذشته بیندازد و آنچه را تجربه کرده و معنایی را که داشته است دریابد.

نه

این برف را

              دیگر

سر باز ایستادن نیست،

برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند

تا در آستانه چنان در خویشتن نظر کنیم

                                                    که به وحشت

از بلند فریادوار گداری

به اعماق مغاک

نظر بردوزی.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

همه ی صداها از گریز بود!

(از واپسین لحظات عمر شکوفنده که در پهلویی آرام گرفته به خاییدن خود سر نهاده بود.)

همه ی کلام ها از شرارت بود!

(از لحظات پر حرارت و بی سامان دیوارهای به بند کشیده که هر شب اش به بهتانی تعبیر داده می شد.)

همه ی نگاه ها از درد بود!

(از دردهای مشترک و به سایبان کشیده ی روح که جز آن پناهی را نبود.)

 

                                                                                                   ن.آرام  مرداد ۱۳۸۱

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

در دیداری دوباره از خانه دوران کودکی مان،یکی از نخستین احساس ها معمولا این است:واقعا این قدر کوچک بود؟ناگهان در می یابیم که حوض خانه ی  قدیمی بسیار کوچکتر از کوچکترین استخرهاست.

درخت کاج کنار آن به آسمان سر نمی کشد و فقط کمی بلندتر از بام خانه است.در بزرگسالی در می یابیم که ابعاد قامت کودکانه ما به درخت ها و دیوارهای خانه ای معمولی عظمت می داد،وگرنه خانه بچگی مان هم جایی بود کم و بیش در ابعاد همه ی خانه های دیگری که بعدها دیده ایم.به چنین احساسی که دل به یاد موهبتی باشد از دست رفته،به دریغ برای گذشته ای دوست داشتنی و سپری شده،یا به دلتنگی به سبب دور ماندن از وطن یا جایی واقعی یا فرضی که فرد از حضور در آن محروم مانده است نوستالژی می گویند.

در نوستالژی ،اگر چه کیفیتی عمیقا عاطفی است،جنبه ای عقلی هم وجود دارد.عقلی که با گذشت زمان حاصل شده و در نگاه به پشت سر،معماهای سابقا پیچیده را قابل حل کرده است.البت احساس نوستالوژی مزمن و عمیق گاه به حد حسرت برای چیزهایی می رسد که هرگز وجود خارجی نداشته اند.

نوستالوژی احساس حضور و یادآوری گذشته و بلکه بازگشت به گذشته به عنوان چیزی موجود و همیشه حاضر است.ملک الشعرای بهار در توصیف روزگاران از دست رفته پشت سر خویش با دریغا گویی می سراید:

اولا عرض فلک ها این قدر وسعت نداشت

ثانیا فکر جوانان این قدر لاغر نبود.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

به تجلی ی عصیان شده و

خامش وار روز

که بلندی ست و

                      بلندی!

تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی! کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم.دردم، درد تنهایی بود.تلخی ها و شناخت ها و فهمیدن های دیگران انسان را شکل می دهند.همه می پندارند که هر کس آنچنان فهمیده می شود که هست اما نه،آنچنان که فهمیده می شود هست.به عبارتی دیگر هر کسی آنچنان است که احساس اش می کنند نه آنچنان احساس اش می کنند که هست.خود را مطلق یافتن!وجود یافتن را مطلق یافتن!

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!تنها در این حالت است که هیچ بودن،بودن مرا در قالب هیچ چگونگی  مقید نمی دارد و این آزادی بی مرز و شور انگیز است.یکنوع از سنگینی و جرم وجود به سبکی و تجرد ماهیت خویش بازگشتن است.

اما از آنجا که هنوز مفهوم مرگ را نمی شناختم و میگذرد را نمی دانستم، از امیدی هم که در مصیبت های این چنین، تسلیتی می تواند بود، رنج مرا سخت و ابدی کرده بود.

اسراری هست که حرف اش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید،سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

قاضی ی بزرگ از آدم هایی که ضعف و زبونی ی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است.از آن هایی که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد.

خداوند دوست دار آشنا ست،عاشق می خواهد نه مشتری ی بهشت...

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

بیتوته ی کوتاهی ست جهان در فاصله گناه و دوزخ- خورشید هم چون دشنامی بر می آید و روز شرمساری ی جبران ناپذیری ست.

آه!پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی!

هر چه باشد!

- اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: گل من یه جایی میان آن ستاره هاست.

- وقتی با آدم ها از یک دوست تازه حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سئوال نمی کنند.هیچ وقت نمی پرسند آهنگ صداش چطوره؟چه کارهایی رو بیشتر دوست داره؟پروانه جمع می کنه یا نه؟می پرسند:چند سالشه؟چند تا برادر داره؟وزنش چقدره؟پدرش چقدر حقوق می گیره؟و تازه بعد از این سئوال ها ست که خیال می کنند طرف را شناخته اند.

اگر به آدم ها بگویید یک خانه قشنگ دیده ام از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند.باید حتما به شان گفت یک خانه صد میلیون تومانی دیده ام تا صداشان بلند بشود که:وای چه قشنگ!

- اهلی کردن یعنی چی؟

او گفت:چیزی ست که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.

آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در بیاورد.آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...

- می خواهم رازی را بگویم:

جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.ارزش گل تو به قدر عمری است که پاش صرف کرده ای.(آدم ها این حقیقت را پاک فراموش کرده اند!)

چندان دخیل مبند که بخشکانیم از شرم ناتوانی ی خویش

درخت معجزه نیستم!

تنها یکی درختم نوجی در آبکندی

و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم

تخت ات و

تابوت ات.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

بر چفت مقبره ای پیر

قفلی میان گره ها و قفل ها

دیشب گشوده شد.

هیهات! بدبختی ی چه کسی آغاز شده است.       (نصرت رحمانی)

 

آدمی بر حسب اتفاق به دنیا می آید.ولی وقتی به دنیا می آید،مرگش قطعی است.انسان هست.تولد هست و مرگ هست.دیگر انسان نیست.خاطره ای از او باقی می ماند.آنانی که الگوی زنده گی ما بودند می دانستند چه می کنند.آنان به مرگ فکر نکردند.فقط به زنده گی فکر کردند.و چه خوب است که ما هم بتوانیم واقعا به آنجا برسیم که مرگ برای مان وجود نداشته باشد.در حالی که قاطعیت وجودش بیشتر از زنده گی است،اما عملا وجود نداشته باشد.عملا مطرود باشد.ارج زنده گی در همین است که موقت است.این که تو باید جاودانگی ی خود را جای دیگری ببینی.و آن انسانیت است.فرصت هم نداریم.فرصت بسیار کم است.زنده گی به طرز بی شرمانه ای کوتاه است.اما هر چه هم کوتاه است،اهمیتش در همین کوتاهی است.

رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم،دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را تنها از رخنه ی تنگ چشمی ی حصار شرارت دیدیم و

اکنون آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر!

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت!

به جان منت پذیرم و حق گزارم...

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |

 

 باورم هست که گفته ام_ دوست ات دارم_

باورم هست!

لوند

چون سپیدی ی موهایم

به طنازی

مانده  پیچکی تابیده به دور آفتاب خود

بالا می روم

و می نگارم درتو

مجسمه ای بنام بودن را

(آرزو کرده ام جز تو تصویری را نبینم.)

پچپچه های پر نیازم:

مهتا ب ام در همه حال تویی

(جادوی شادی من)

از سر داشتن ات فریادی:

حماسه ی پر غرور من

همیشه همان

دل در غربت-

رهسپار فروتنی ام:

در جلوه گاه ترین دقایق آرامش

گلم تراوت اش را باز می ستاند

و هدیه می دهد با خویش تن اش

به تکیه گاه من

 

در آستا نه ی یقین

بانگ بر می نهد:

کشف کرده ام دستان اش را در  زورق امید هایم

(تنها تو می تانی شکوه ام دهی)

 

لبخندی از لب های جلاب اش

و آنگاه

پرسش همیشه پاسخ من!

_دوست ات دارم_

دوست ات دارم.

شبنمی از برگ حضورت به تنم

آهسته  آهسته

پیوندی

و من در می یابم مقصد گوارایمان را

مست در جریان مان

بی انتها

گفتم محال ام محال

در نیرنگ ماندن ام

صدا آمد

هست باورم که می گفتی دوست ات  دارم!

هست باورم

 

                                                                            ن.آرام   ۱۸ شهریور ۱۳۸۳

 

 

                            

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط نوید هومن| |


Design By : Night Skin